
دیگه حس می کنم اینجا
واسه من جایی نمونده
دیگه مجنون واسه لیلا
قصه جدایی خونده
دیگه این دل دل تنها
عاشق کسی نمی شه
دیگه قمری می شه تنها
می میره کنج یه بیشه
سهم من از این زمونه
حسرت و یه جرعه آهه
کاشکی که همه بدونن
به خدا دلم گناهه…

می روی تا با نبودت عشق را پرپر کنی
می روی با اشک حسرت دیده ام را تر کنی
آن همه گفتی نگاهت با نگاهم زنده است
من نباشم می توانی روزها را سر کنی؟
در نبودت گریه کردم آینه احساس کرد
آینه شو گریه ام را حس کنی باور کنی
سبز در عشقت شدم کم کم تو دانستی ولی
عاقبت می خواستی در قلب من خنجر کنی
بعد تو در سینه نامت می شود یک خاطره
کاش می شد قصه عشق مرا باور کنی
…(افسوس که هیچوقت باور نکردی)…